يکشنبه، 21 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

رهی معیری

رهی معیری
محمدحسن رهى معیرى به سال 1288 شمسى در تهران متولد شد. نیاكان او از دوران نادرشاه افشار تا اواخر دوران قاجاریه همواره از مصادر مهم و رجال بزرگ كشور بوده‏اند. ذوق هنرى و طبع لطیف شعر و شاعرى در خاندان رهى موروثى بوده چنانكه میرزا عباس فروغى بسطامى غزلسراى بزرگ دوران ناصرى از این خانواده بوده است. رهى معیرى از همان دوران طفولیت داراى ذوق و طبعى حساس بود و به شعر و موسیقى و نقاشى علاقه وافرى نشان مى‏داد و همین كشش و علاقه فراوان بود كه از سن سیزده سالگى به شاعرى پرداخت و هنوز بیش از هفت بهار از عمرش سپرى نگشته بود كه اشعارش را مجلات به چاپ رسانیدند. از این پس بود كه ترانه‏هاى شورانگیز رهى، دوستداران شعر و موسیقى را از خود بى‏خود كرده و آنان را از خواندن و شنیدن این غزلیات سرمست مى‏نمود. نخستین ترانه رهى معیرى «خزان عشق» نام داشت كه شهرت فراوان یافت و پس از آن مى‏توان از: «نواى نى»، «شب جدایى» «دارم شب و روز»، «بكنارم بنشین»، «من از روز ازل»، «تنها ماندم تنها رفتى»، «آهنگ آذربایجان»، «آرزو گم گشته» یاد كرد. تسلط وافر رهى بر دستگاهها و گوشه‏هاى موسیقى ایرانى تا آن حد بوده كه چند آهنگ زیبا و جالب ساخته كه از جمله: «دارم شب و روز» و «سیرم از زندگانى» و غیره مى‏باشد. رهى معیرى علاوه بر غزل، در سرودن شعرهایى كه موضوع‏هاى سیاسى و اجتماعى داشته نیز استاد و چیره‏دست بوده و سال‏ها اشعارش در مجلات و روزنامه‏ها با امضاهاى «زاغچه» و «شاه پریون» چاپ مى‏شده است. رهى معیرى مسافرت‏هاى متعددى به كشورهاى خارج جهت شناساندن فرهنگ و هنر ایران نمود كه به ترتیب تاریخ عبارت است از: سال 1336 شمسى همراه گروهى از خبرنگاران و مدیران جراید به كشور تركیه، سال 1337 شمسى مسافرت به كشور شوروى و آشنایى با شرق‏شناسان و معاریف این كشور، سال 1338 به ممالك ایتالیا و فرانسه، سال 1341 بنا به دعوت دولت افغانستان براى شركت در مراسم یادبود نهصدمین سال وفات خواجه عبداللَّه انصارى و دوباه در سال 1346 براى شركت در جشن استقلال این كشور. رهى معیرى راهگشاى غزلسرایى در دوران معاصر براى بسیارى از شاعران جوان بود. او شاعرى آزاده و حساس بود و به ایران و ایرانى و خاك وطنش ایران عشق مى‏ورزید به طورى كه در یك سروده زیباى وطنى از وى آمده: تو اى پرگهر خاك ایران زمین كه والاترى از سپهر برین هنر زنده از پرتو نام تست جهان سرخوش از جرعه جام توست «حدیث جوانى» اشكم، ولى بپاى عزیزان چكیده‏ام خارم ولى بسایه گل آرمیده‏ام با یاد رنگ و بوى تو،اى نوبهار عشق همچون بنفشه سر بگریبان كشیده‏ام چون خاك، در هواى تو از پا فتاده‏ام چون اشك، در قفاى تو با سر دویده‏ام من جلوه شباب ندیدم بعمر خویش از دیگران حدیث جوانى شینده‏ام از جام عافیت، مى‏نابى نخورده‏ام وز شاخ آرزو، گل عیشى نچشیده‏ام موى سپید را، فلك رایگان نداد این رشته را به نقد جوانى خریده‏ام اى سر و پاى بسته، بآزادگى مناز آزاده من، كه از همه عالم بریده‏ام گر مى‏گریزم از نظر مردمان، رهى عیبم مكن، كه آهوى مردم ندیده‏ام خیال‏انگیز و جان‏پرور چو بوى گل سراپایى ندارى غیر از این عیبى، كه مى‏دانى كه زیبایى من از دلتنگى‏هاى تو با آئینه، دانستم كه بر دیدار طاقت سوز خود، عاشق‏تر از مایى بشمع و ماه، حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلس افروزى، تو ماه مجلس‏آرایى منم ابر و تویى گلبن، كه مى‏خندى چو مى‏گریم تویى مهر و منم اختر، كه مى‏میرم چو مى‏آیى مراد ما بخوبى، ورنه رندان هوس‏جو را بهار شادى‏انگیزى، حریف باده همایى مه روشن، میان اختران پنهان نمى‏ماند میان شاخه‏هاى گل، مشو پنهان كه پیدایى‏ كسى از داغ و درد من نپرسد تا نپرسى تو دل بهر حال زار من نبخشد تا نبخشایى مرا گفتى: كه از پیر خرد پرسم علاج خود خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایى؟ من آزرده دل را، كس گره از كار نگشاید مگر اى اشك غم امشب تو از دل عقده بگشایى رهى، تا وارهى از رنج هستى ترك هستى كن كه با این ناتوانى‏ها، بترك جان توانایى
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.